تبليغاتX
بار هستی

آدم به این پروسه دوست داشتن و عاشق شدن شک می کند! چیز عجیب غریبی است. حالا کاری به نظریات مختلف در این باره نداریم! از شوپنهاور و راسل و این ها هم هیچی روایت نمی کنیم تا خودمان کمی به این قضیه فکر کنیم. و کاری هم به نظریات معروفی هم که این قضیه را کاملا جنسی می دانند نداریم. فرض می گیریم بنده به صورت کاملا طبیعی و احساسی عاشق کسی می شوم. سکانسی از انیمیشن پرسپولیس بود که دختر فکر می کرد معنای عشق را کاملا فهمیده و کسی را که عمری دنبالش بود یافته. خرامان راه می رفت و دنیا را طور دیگری می دید. تمام غصه هایش را فراموش کرده بود ، مدتی در این ایام عاشقانه بود تا اینکه روزی در آپارتمان را باز کرد و دید معشوقش با دیگری در رختخواب است! دخترک فریاد زد و با عصبانیت بیرون رفت و پسر داد می زد عزیزم اصلا این طوری که فکرش رو می کنی نیست. دختر به پارک رفت و تمام صحنه های عاشقانه اش جلوی چشمش آمد و تمام آنها از یک صحنه رمانتیک تبدیل به صحنه های چندش آور و نفرت انگیز شد. وقتی دوباره به دور از آن حس غلوشده دوست داشتن به خاطراتش فکر کرد یادش آمد که در اصل حالش از نوشته های پسر هم به هم می خورد، حتی یکبار هم پسر خرید نکرده و همیشه گردن او بوده و تمام چیزهایی که تا به حال احساس او مانع دیدن آنها شده بود.

آیا ما واقعا عاشق فردی می شویم که منحصر به فرد است؟ چرا او را متفاوت می بینیم. چرا فکر می کنیم او تنها کسی است که برای ما ساخته شده؟ چه چیز او را در ذهن ما از دیگران کاملا جدا می کند؟ چه وقت این عشق و احساس غلو شده ( اگزجره) دوست داشتن پایین انحنا خود می افتد؟ دوست داشتن شبیه یک موج سینوسی نیست؟ ( :دی) یا شاید شبیه نوار قلبی کسی که دارد تمام می کند؟

ما در ذهن خود از فردی که دوست داریم یک موجود غیر واقعی نمی سازیم؟ آیا همه ما فکر نمی کنیم که معشوق ما با بقیه فرق دارد؟ آیا این خود نشانه غلط بودن این ایده نیست؟ چطور باید عاشق شد و چطور باید کسی را دوست داشت؟ چطور می توان این دوست داشتن را ادامه داد و از افتادگی اش جلوگیری کرد.

در برخورد با عشق من 3 نوع آدم را دیده ام.

اول آنهایی که در فاز شروع عاشق شدنند و یا در حال حاضر عاشقند. خوب طبیعی است که دید کاملا مثبت و دفاعی نسبت به عشق دارند.

دوم آنهایی که در عشق شکست خورده اند یا عشقی را تجربه نکرده اند یا دختری ( و یا پسری) را لمس نکرده اند و مدام از مسخره بودن عشق و دوست داشتن می نالند. اینکه همه اش مزخرفاتی بیش نیست

و دسته سوم که کمی کمتر یافت می شود و آنهایی هستند که حد وسط این دو تفکر را نگه می دارند. البته من لاادری گری و آگنوستیک بودن و حد وسط بودن را بیشتر برای آنهایی می دانم که از زیر فکر کردن می خواهند در بروند اما حقیقتش این است که در اکثر موارد حد وسطی هست که منطقی تر به نظر می آید اما این حد وسط که می گوییم، معنیش این است که کامل آن دو طرف دیگر را بشناسی

یک چیزهایی هست که فرمول پیچی ندارد. مغز انسان، احساساتش و برخوردش با اجتماع و افراد آنقدر پیچیده است که کسی نتواند برایش یک فرمول کلی بپیچد. من واقعا نمی دانم چطور می شود یک آدم بشیند و بگوید آقا اصلا عشقی وجود ندارد! همه اش توهمات جنسی است! یا مثلا از آن ور بام بیافتد و بگوید از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر! خوب آدم می ماند دیگر! نمی دانم چطوری است که آدم این طوری در مورد چیزی این طور قاطع نظر دهد ولی گاهی اوقات فکر می کنم به هر حال آدم باید بتواند زندگیش را بکند و نسخه پیچی کلی بیشتر اوقات بهترین راه برای ادامه است. این که در ذهن خودت تکلیفت را مثلا با عشق، خدا، دین و هزار چیز دیگر کامل مشخص کنی و بعد فکر کنی خوب حالا راحتر می شود زندگی کرد، حقیقتش این است که اکثر اوقات خود من هم نمی خواهم دوباره برگردم به اینکه چرا دین اینقدر فراگیر است، نسخه ای در ذهنم می پیچم و قضیه را کنار می گذارم، در حالی که می دانم این کار اشتباه است.

بعضی وقت ها شاید بهتر است حتی در مورد اینکه چرا پلک می زنیم هم دوباره از نو فکر کرد، تجربه از آن چیزهایی است که بیشتر اوقات مسیر فکر کردن را عوض می کند. مقتضای سن هم این وسط کاره ای است برای خودش. حتی جامعه ای که در آن زندگی می کنم و اینکه بدانیم ما ایرانی ها چه اخلاقی داریم. وقتی تمام این شرایط را کنار هم بگذاری حتی جرائت اینکه بالای منبر بروی و در جا حکمی صادر کنی را هم پیدا نمی کنی و این یعنی شروع به فکر کردن. این یعنی اینکه پیش فرض ها را کنار بگذاری و دو طرف قضیه را حسابی برسی کنی و بعد جرائت کنی بگویی حد وسطی هم هست
نوشته شده توسط هادی صفایی در ساعت 12:43 | لینک  | 

می دانید شخصیت شما وقتی دارید چت می کنید با شخصیتی که دارید یا پدرتان حرف می زند چقدر تفاوت دارد؟ اگر تنها و دلشکسته باشید علتش را چگونه به برادر، دوست صمیمی یا همکارتان می گویید؟ حرف زدنتان وقتی با دوستان هم جنس خود هستید با وقتی که با جنس مخالفید چقدر فرق دارد؟ تا به حال به این تغییر حالت ها، گفتارها، عکس العمل ها فکر کردید؟

وقتی به طور مثال با دوست دخترتان تازه آشنا شدید چقدر همانید که او می خواهد و چقدر حرف هایی که می زنید همان هایی است که واقعا به آن اعتقاد دارید؟

من به قضیه این طور نگاه می کنم:
که هر انسانی برای خودش چند نفر است! چند شخصیت جداگانه که حتی در بعضی موارد احساسات کاملا متفاوت و متناقضی دارد. و اینکه در هر لحظه ای کدامین خود باشد کاملا به محیط و اتفاقات پیرامونش بستگی دارد.

بیشتر اوقات این طوری است که وقتی کسی را دوست داریم مقداری از شخصیت خودمان را خرج می کنیم و از شخصیت معشوق عاریه می گیریم! منظور فقط جنس مخالف نیست! کسی که عکس چه گوارا به دیوار می زند، با کسی که عکس مهناز افشار یا جان لنون را روی دیوار خود آویزان کرده فرقی نمی کند. بله! بین این افراد خیلی فاصله است اما اشتراک در از دست دادن قسمتی از شخصیت خود فرد است. آیا این قسمت از دست داده قسمتی از شخصیت نیست که در ما وجود ندارد؟ آیا منی که عاشق صورت زیبایی هستم عکس سقراط به دیوار دارم؟ آیا منی که عاشق موسیقی متال هستم عکس شجریان به دیوار خود میزنم؟ نه! من عکس کسی را روی دیوار خودم دارم که هم او را دوست دارم و هم می خواهم که شخصیتی مثل او داشته باشم.

ما چقدر می دانیم که واقعا چه کسی هستیم؟ چقدر آدم ها در شخصیت های خود، در نقش هایی که هر روزه بازی می کنند گم می شوند؟ چقدر زیاد شدن سن در این ساخته شدن صورتک ها ما دخیل است؟ آیا من همانی ام که 5 سال پیش بودم؟ فکر می کنید 10 سال بعد چه شخصیتی داشته باشید؟
نوشته شده توسط هادی صفایی در ساعت 19:48 | لینک  | 

حقیقتش این است که من کاملا بی تقصیرم!

دانیال پیشنهاد کرد که من هم به نویسندگان بلاگ اضافه شوم و من هم با اینکه می دانم نمی توانم قولی بهش بدهم قبول کردم در حد تجربیات و کپی و پیستی کمکش کنم. برای نوشتن بیشتر لازم است که بدانی دقیقا چه می خواهی بگویی و برای اینکه در مورد چیزی بگویی باید در حد خودت و حتی خیلی بیشتر از حد خودت بدانی تا حرف ات ارزش گفتن داشته باشد. و حتی ارزش شنیدن. من حتی گاهی فکر می کنم کپی کردن یک مطلب فهم بیشتری می خواهد تا صرف گفتن عقاید خودت! و چیزهایی که خودت فکر می کنی چیزهای راحتری برای نوشتن هستند. پس ترجیح می دهم اصلا هیچ گناهی در مورد فلسفه و موارد بنیانی! مرتکب نشوم اگر هم از دستم در رفت از الان تکذیب می کنم!

فقط یک تجربه کوتاه در مورد فلسفه دارم و آن این است که اگر کسی علاقه ای به فلسفه دارد باید آن را از ابتدا شروع کند و جلو برود! باید برود دنبال افلاطون بعد ارسطو ، بیکن ، اسپینوزا ، ولتر ، کانت، شوپنهاور، اسپنسر و... باید ابتدا تاریخ فلسفه را بداند! باید از بنای ساختمان های فلسفی شروع کند. کسی که اولین مطلب فلسفی که خوانده نیچه بوده و فقط جملات او را تکرار می کند چیزی از فلسفه نمی داند! هیچ تعصبی در فلسفه راه ندارد! و پراکنده دانستن فلسفه بدترین عادت و بدترین خوانش از فلسفه است.

فکر می کنم تاریخ فلسفه و لذت فلسفه ( هر دو از ویل دورانت ) می تواند برای همه علاقه مندان به فلسفه بهترین شروع باشد. و بهترین پایه برای سنگ بنای فلسفیدن و برای فکر کردن و برای سوال کردن.

من هادی صفایی هستم و قرار است از چیزهایی که فکر می کنم ارزش گفتن دارد بگویم. امیدوارم به درد بخورد.
 
نوشته شده توسط هادی صفایی در ساعت 21:8 | لینک  |