برای کسی که تازه پا در جاده شریعت و دیانت گذارده است ، نخستین وصف از اوصاف معبود، همانا عظمت و رفعت و دور از دسترس بودن اوست. انسان خود را به منزله ی هیچ و معبود را همه چیز تصور می کند و مطابق این تصویر جز فروافتادن در مقابل او چه میتواند بکند؟
تعبیراتی که ما در شرع داریم هم از این معنا حکایت می کند. در نماز نیز ما خداوند را با وصف « عظیم » و«اعلی» می خوانیم :«سبحان ربی العظیم و بحمده»،«سبحان ربی الاعلی و بحمده». این تعبیرات و اوصافی از قبیل عزیز و جبار و متکبر ( که در قرآن آمده است ) تصویرگر آن چهره از خداوندند که در برابر او بنده باید احساس حقارت کند؛ خداوند در جایگاه و موضعی بلند قرار می گیرد که از بنده ی حقیر خود بی نهایت فاصله دارد، در برابر چنین خدایی چه نقش دیگری می توان ایفا کرد؟ این چهره ازچهره های بارزو مشخصی است که ادیان به خدایان داده اند. در اسلام نیز خدا دارای چنان مهابت و جلالتی است که پاره ای از عابدان و عارفان را به ترسیدن های گزاف واداشته است. قرآن در صدر همه ی آنها از خوف و خشیت در برابر خدا سخن گفته است. حال ببینیم خوف از خدا برای چیست؟ ما چرا از خدا می ترسیم یا باید بترسیم؟
ابتدا باید جبن و خوف را از یکدیگر تفکیک کنیم. جبن (ترسویی) حالت انفعال روانی آمیخته به جهل(نادانی) است، اما خوف حالت روانی برانگیخته ازعلم (دانایی) است. آدمی وقتی خطر یا بزرگی امری را می داند از آن خایف می گردد،درحالیکه جبن یا ترسو بودن معلول نشناختن موضوع است. البته در برابر خداوند جبن مطرح نیست، خوف و خشیت مطرح است. اما این خوف و خشیت برای چیست ؟ عارفان ما توضیحات مبسوطی در این زمینه داده اند که برگرفته از تعلیمات شرع یا منبعث از تجارب شخصی است.
واَمّا مَن خافَ مَقامَ رَبِّهِ و نَهَی النفس عَن الهَوی فانَّ الجَنَّة هِیَ المَأوی (نازعات ۴۰ و ۴۱)
کسی که ازمقام خداوند بترسد و نفس خود را از هوس ورزیدن باز دارد جنت، مأوای او خواهد بود.
تعبیر خشیت نیز داریم :
اِنَّما تُنذِرَ مِِن اتَّبَعَ الذِّکرَ وَ خَشِیَ الرَّحمنَ بِالغَیبِِ فَبَشِّرهُ بِمَغفِرَةٍ و اَجرٍ کَریمٍ. (یس، ۱۱)
تعبیر «خشی الرحمن بالغیب» از تعبیرات بسیار لطیف قرآنی است. در این آیه خداوند را هم موجودی که باید از او ترسید و هم موجودی ستایش انگیز و دوست داشتنی ( رحمان ) ترسیم میکند و در ضمن میگوید که پیام پیامبران در کسانی کارگر می افتد که از این خداوند مهربان می ترسند. قرآن دو تجربه ترس از دو پیامبر را بیان می کند که هر دو ناشی از جهل و عاجز ماندن در تحلیل موضوع است. این دو ترس مربوط به حضرت موسی(ع) و حضرت ابراهیم (ع) می باشد. ( دراینجا مجال بیان این دو ترس و ماجرایشان نیست و ارجاع می دهم به قرآن قصص، ۳۴ – ۳۲ و ذاریات، ۲۸ – ۲۴ ) .
ترس این دو بزرگوار،جنبه ی عاطفی وعادی داشت.ترس از امر ناشناخته و گریزنده ازتحلیل ویا ترس از چیزی که خطر جانی دارد. امور نا شناخته نیز بسیارند و هر مجهولی ترس آور نیست. آن امری که به دلیل عظمتش قابل هضم نیست و در آدمی القای حقارت می کند خشیت آوراست و ریشه ترس از خدا این است.
نوبت بعد بیشتر درباره ی این مطلب خواهم نوشت.
شک فلسفی راهی است برای پی بردن اینکه کدام اعتقادات یقینی نیستند.استدلال های منطقی راهی است برای عبور از یک اعتقاد و رسیدن به اعتقادی تقریبا یقینی.
دو گونه از سر چشمه های شناخت،عقل و مر جیعت است،ما از مرجیعت هنگامی استفاده می کنیم که به اعتقاداتی متوسل می شویم که گمان می بریم به آنها اعتقاد داریم.از عقل هنگامی بهره می گیریم که به توانایی های خودمان در زمینه ی تفکر و استدلال اعتماد داشته باشیم.مر جیعت و عقل غا لبا رقیبان یکدیگر بوده اند،مخصوصا هنگامی که((مرجیعت)) به ایمان مذهبی و ((عقل)) به علم و فلسفه تعبیر شود.
برخی از فلسفه ها پایگاهی عظیم به مر جیعت می بخشند.این ها معمولا صورت هایی از سنت گرایی هستند.سنت گرایی یعنی پذیرفتن معتقداتی که مردم در جامعه به آنها باور دارند. سنت گرایی،مرجیعت قابل اعتمادی بین مردم به وجود می آورد که می توانند اختلافات خود را با رجوع به مر جعیت حل کنند.لازم به ذکر است که شک گرایی تخریب کننده ی سنت گرایی است.
«عجز» از دارو های مؤثر برای فروخوابانیدن سرکشی های انسان است. کسانی هستند که از عجز و حیرت تغذیه می کنند. این غذا ، بهترین دارو برای سر کشی های نفس است. مرگ نیز حادثه ای است که همه ی آدمیان در برابر آن عاجزند و در برابر آن راهی به جز تسلیم شدن ندارند.در قرآن هست که :
«کُُلُّ نَفسٍ ذایِقَة المَوتِ» (آل عمران،۱۸۵)
یک معنای ساده ی این آیه همان معنای خبری آن است که : همه می میرند و فقط خداوند است که حیّ و قیّوم می باشد. امّا معنای مهمتر این آیه آن است که :همه ذلیل اند و هیچ کس نمی تواند بر مرگ پیروز شود. لذا هر کس که بر این آستانه می رسد،باید سر مذلت بساید و تمام ادعاهای پیشین خود را ترک گوید.
در این عالم دو موجود هستند که جبراً بر انسان چیره اند و عجز او را به او می نمایانند : خداوند، و مرگ.
به همین دلیل کسانی که از شیطانیت و فرعونیت نصیب بیشتری دارند، کمتر از مرگ یاد می کنند . به یاد مرگ نبودن نشانه ی رشد شخصیت یا فراتر رفتن از مرگ نیست. بلکه ناشی از دیوزدگی است. سرکشان تلقین عجز را برنمی تابند. یکی از دلایلی که شیطان از خداوند عمر طولانی طلبید ، همان استکبار او بود . اولین درخواست وی از خداوند این نبود که « خدایا مرا ببخش » بلکه این بود که « دست کم مرا نمیران». این نکته بسیار مهم است که ابلیس از خداوند خواست تا قیامت به او عمر دهد. به تأبیر مولانا این هم از تأثیرات لعنت باری بود که شیطان طالب عمر طولانی شد.
طلب عمر طولانی فی نفسه مذموم نیست مشروط به اینکه همراه با عمل نیکو باشد. عمر طولانی اگر با خشم خداوند، عمل ناشایست و حیات ناپاک باشد، به هیچ وجه خواستنی نیست. بنابراین طلب نامشروط و مطلق عمر طولانی هم نشانه ی فرعونیت نفس و گریز نفس از مرگ است و هم آدمی را مشمول خشم بیشتر خداوند خواهد کرد. آن طلب ناسنجیده ای که شیطان از خداوند کرد یکی از مظاهر فرعونیت و شیطانیت بود و سرّش نیز همان بود که گفته شد.
درست در مقابل شیطان و پیروانش، اولیاء خداوند همواره با ذکر موت ، عوالم بعد از مرگ را برای خود یادآوری می کنند ، و نفس سرکش را رام مینمایند. و ما آدمیان بسیار محتاجیم که برآتش سرکشی های نفس مان همواره آب تخفیف بیفشانیم. مرگ اندیشی از این حیث نهایت اهمیت را دارد.
ادیان همواره برای زدودن حبّ دنیا، یاد مرگ را بسیار توصیه کرده اند. روشن است که یاد مرگ و دفع حبّ دنیا همواره آدمی را به کفاف و عفاف دعوت می کند، و بهره برداری گزاف و بی رویه از این عالم را محدود میکند. و از همه بالاتر زمینه ی مساعدی برای پرورش صفات نیک در دل آدمی بوجود می آورد. چرا که به تعبیر مولوی « مادر بت ها، بت نفس شماست » . و خاصیت اصلی نفس نیز خودخواهی و خودبینی است . و از عظیم ترین و مؤثرترین کوبنده های نفس همانا یاد موت است . این امر گرانمایه را باید به هر نحو ممکن زنده نگاه داشت و در زندگی روزمره از آن استفاده کرد.
این سخن به هیچ وجه به معنای دست و پای بستن، و عجز پیشه کردن (به معنای مذموم آن) و تلخ کردن زندگانی نیست ؛ بلکه دقیقا به معنای گشودن زنجیرها می باشد . درآمدن این معنا به ذهن آدمی ، انواع دلبستگی های ناصواب را از او خواهد زدود.و او را نه تلخکام که شیرین کام خواهد کرد. تلخکامی نتیجه ی اسارت هاست و اگر زنجیر این اسارت ها گشوده شود، به جای تلخی اسارت، شیرینی آزادی خواهد نشست.
به همین دلیل است که کسی همچون مولوی با آنکه مردی مرگ اندیش بود بسیار طربناک بود. مرگ اندیشی و طربناکی دو روی یک سکه اند. به خصوص اگر آدمی در این مرگ وعده ی ملاقات هم ببیند.
ممنون از سعه ی صدر شما دوستان عزیزم.
در آثار دکارت،شک از لحاظ شدت و ضعف درجات مختلفی دارد.وی در یکی از رساله های معروف خود(تاملات)حتی وجود جهان خارجی را زیر سوال می برد.
(فکر می کنم پس هستم) جمله ی معروف وی که در همین رساله بیان کرد،که کمتر جنبه هستی شناختی دارد،بلکه بیشتر در جهت جست و جوی یک ضابطه دقیق برای رسیدن به یقین است.
با این حال گویی ارتباط درونی مطالب یکسان است و ذهن باید مسیر واحدی را طی نماید تا از ((شک می کنم)) به ((فکر می کنم)) و به ((هستم)) و به ((خداوند هست)) و همچنین به((خداوند ضامن شناسایی روشمند من است))برسد.
در رساله ی معروف دیگر دکارت(گفتار) شک بیشتر جنبه ی علمی دارد، موارد مشکوک را به نحوی گزینش و انتخاب می کند.
میان یاد خداوند و یاد مرگ چه وجه مشترکی وجود دارد ؟ اگر یاد خداوند و یاد مرگ نباشند چه بلایی بر سر آدمی خواهد آمد و در کجای کار او کاستی پدیدار خواهد شد؟
حقیقت مطلب این است که انسان سرکش نمی پسندد که جبر و قهری در برابرش باشد.حتّی هوسناکانه و به گزاف به خود چنین وانمود می کند که می تواند بر همه ی موانع پیروز شود. برای یک انسان سرکش به هیچ وجه خوشایند نیست که کسی در برابرش مانع عبورناپذیری قرار دهد و او را درمقابل آن مانع به تسلیم و خضوع وادارد . طغیان وسرکشی ، آدمی را به این گمان می کشاند که دایره ی اختیاراتش آنچنان وسیع است که با دایره ی اختیارات خداوند برابری میکند. در واقع یکی از اوصاف اختصاصی خداوند آن است که حیّ است و هرگز نمی میرد. هیچ موجود دیگری از چنین وصف ذاتی ای بوخوردار نیست.حیات برای همه ی موجودات،غیر از خداوند،امری عَرَضی و کسبی است. انسان این حقیقت را فقط درآستانه ی مرگ است که به وضوح درمی یابد.درآن هنگام آدمی به جدّ درمی یابد که ازپس مرگ برنخواهد آمد. واین بهترین درمان است برای سرکشی های نفس . نفس سرکش هنگامی که به وضوح دریابد در این عالم جبرهای چیرگی ناپذیری بر او حاکم اند که پیروزی بر آنها ممکن نیست، خاضع و رام میشود.
جبّاران تاریخ بویژه از دو چیز بیزار بودند: یکی نام خداوند، ودیگری یاد مُردن. یعنی ازنام خداوند آزرده و بیزار میشوند. علّت این امر آن است که در میان آوردن نام خدا،در واقع مطرح کردن موجودی است که از آدمی خضوع می طلبد. لذا اگر افراد سرکش، خداوند را حق بدانند لاجرم باید بر روی ادّعاهای گزاف و بلندی که درباره ی خود دارند ، پا بگذارند. هنگامی که خداوند درآید دیگراجازه نمی دهد در کنار او خدای دیگری بنشیند. دربرابر او همه باید بنده باشند. لذا برای خدایان جایی باقی نمی ماند، فقط برای بندگان جا باز میشود. به همین دلیل است که شیطان و پیروان او نه فقط از خداوند که از نام او نیز بیزارند چرا که می دانند بادرآمدن او، برای سرکشی های آنها جایی باقی نخواهد ماند.
یاد مرگ نیز همینطور است. پاره ای از سلاطین اجازه نمی دادند که در برابرشان از پیری،سستی و مرگ سخنی گفته شود.زیرا معنی مرگ این است که سپاهی درمیرسد که آنان دربرابرش تاب ایستادگی ندارند و لاجرم مغلوب خواهند شد. به تعبیر امام علی هماوردی تسخیرناپذیر و میهمانی ناخوشایند.
ادامه دارد
در دو مطلب پیشین مطالب کلّی درباره ی مرگ و یکی از اثرات آن که همانا خودشناسی بود پرداختم . در قسمت دیگر در مورد « یاد خدا»و« یاد مرگ»و ارتباطی که این دو (خدا و مرگ) با هم و از نظر اخلاقی در زندگی انسان دارد می پردازم واینکه انسان چه استفاده هایی ازاین دو مفهوم باید و میتواند بکند. حتما بخونید و نظر هم البتّه و لطفا یادتون نره.
قبل از شروع بحث می خواهم یک نکته ی کلّی ومهم را یادآوربشم و در قسمت بعد کاملترو مفصّلتر به آن بپردازم.ایشالا که مفید باشه.امّا چیزی که می خوام بگم:
یکی از صفات رذیله و صفاتی که انسان را از رسیدن به کمال و پیشرفت بازمیدارد صفت خودخواهی خودپرستی،خودبینی،میل به خدایی کردن و... میباشد که خیلی از ما دچار این صفات هستیم و نیاز به غلبه کردن براین صفات وتعدیل بیشتر این صفات داریم.یکی از راه های اساسی غلبه بر این صفات این است که انسان با موجودی روبرو شود که هیچ گاه قابل غلبه و پیروزی نیست .انسان همیشه وقتی با بزرگتر از خود مواجه شود آنجا است که آماده ی سرفرود آوردن می شود وگرنه با خود فکر می کند که بر همه چیز میتواند غلبه و برتری پیداکند.این نکته را در زندگی خودمان نیز بارها دیده ایم که وقتی کسی را میبینیم که از ما برتر و بهتر است این احساس برما طنین آور میشود.البتّه می توان از این اتّفاق استفاده کرد و در راه پیشرفت بیشتر خودمان استفاده کنیم که اگر به فرض اینطور شود بازهم این خطر در کمین است . ولی هر چه انسان بالاتر رود و پیشرفت و برتری داشته باشد اگر باز این ذهنیت وباور در او تقویت و یادآوری شود که هنوز بالاتر و بهتر از او وجود دارد می تواند غلبه بیشتری بر این صفات مذموم و ناپسند که باعث جلوگیری از کمال و پیشرفت و تعالی انسان میشود، داشته باشد.
دو مفهوم «خدا»و«مرگ» و نقش ویاد این دو مفهوم،تلقین خضوع و فروتنی و سرخم کردن و زانو زدن و... می کند و میتوان از آنها برای غلبه بر آن صفات استفاده کرد که در قسمت بعد به طور دقیق تر و با جزییات بیشتری این نکته را به تفصیل ادامه می دهم.
ادامه دارد
شک اگر هدفمند باشد،باعث رسیدن به اعتقادی کامل و محکم می شود.
اگر بتوانید به یقین این نکته را که چیزی حقیقت دارد را نشان بدهید،آن گاه می توانید بر سخن هر کسی که بر آن تردید می کند خط ابطال بکشید.این تردید کنندگان شک آورند و صفتشان شک آوری(شک گرایی)است.
یکی از شیوه های مناسب برا ی فهمیدن این نکته که چه مقدار توهم و خطا در اعتقادتان وجود دارد،این نکته است که تا چه حد می توانید از عهده ابطال سخن تر دیدکنندگان برآیید.
در فلسفه بر چیزهایی شک می شود که هیچ شخص واقعی در آنها تردید روا نمی دارد.مثلا آیا اشخاص دیگر واقعا اندیشه و احساساتی شبیه من دارند.
اعتقادات مربوط به درست یا نا درست از جمله اعتقاداتی هستند که می توان در آنها شک کرد،مخصوصا در زمینه اعتقادات اخلاقی که می توانیم جزم اندیش یا شکاک باشیم.جزم اندیشی عقیده ای است مبنی بر اینکه برخی از اعتقادات را می توان مسلم انگاشت و نباید در آنها شک کرد.
به نظر می رسد که برخی از قواعد اخلاقی قرار دادهایی دلبخواهند،اما اعمالی وجود دارد که نمی توان نا درست بودنشان را عمیقا احساس کرد.