مردم بر حسب نوعی که زندگی می کنند ، با مرگ و یاد مرگ نسبت های متفاوتی می یابند.غزالی
در کتاب «ذکر الموت»از احیاءالعلوم نوشته است که مردم سه گونه اند وبه همین دلیل با مسأله ی
مرگ نیز سه گونه مواجهه دارند:
دسته اول کسانی هستند که شیرین زندگی می کنند،اهل لهو و غفلت اند،از زندگی مرفهی برخوردار
هستند و دلشان از حبّ دنیا مالامال است.به حیات این جهانی رضایت داده واز آن اشباع گردیده اند
لذا وراء آن را نمی طلبند.به تعبیر قرآن:
رَضُوا بِالحَیوةِ الدّنیا وَ اطماَنُّوا بِها (یونس،۷)
به این عالم تکیه داده اند ودل خوشند وخیال دل برکندن نیز ندارند. این افراد یا ازمرگ یاد نمیکنند،
یا اگرهم یاد کنند از دررسیدن آن متأسّفند. چرا که این زندگانی شیرین را از آنها خواهد ستاند. به
تعبیر مولوی:
هر که شیرین می زیَد او تلخ مُرد هر که او تن را پرستد جان نَبُرد
دسته ی دوم تایبان هستند یعنی آدمیانی که اهل توبه اند . اینان اگرچه همه عمرشان به نیکوکاری
سپری نمی شود ، امّا از بدکاری های خود در ندامت اند ، و مایلند که زندگانی بهتری را پیشه کنند
ولی توانایی آنرا ندارند.این افراد هنگامی که به یاد مرگ می افتند با ندامت ازآن یاد میکنند. خایفند
که مبادا هنگام مرگ، تدارک مافات نکرده باشند. نگران هستند که مبادا روزگار به ناگاه باب عمل
را به رویشان ببندد درحالیکه از بی عملی و بد عملی برای خود زیان های بسیاری پدید آورده اند.
دسته سوم عارفان هستند.این دسته دراین عالم با خدای خود زندگی عاشقانه ای را سپری کرده اند
مرگ برایشان وعده ملاقات است. دلشان برای آن هنگامی می تپد که ازاین زندانی رهایی می یابند.
به تعبیر مولوی اینان در پی آن هستند که تیشه ای برگیرند و این زندان را سوراخ کنند و از آن
بگریزند تا به محبوبی ملحق شوند که عمری به یاد او ودر فراق او می زیسته اند. مرگ برای اینان
به تعبیر امام علی بالاترین تحفه ای است که بدیشان داده می شود.
آدمیان برحسب نوع مواجهه ای که با مرگ دارند،می توانند خود را بشناسند.در آینه ی مرگ بهتر
میتوان خود را دید. امکان ندارد که انسان هوشمند نسبت به این حادثه ی بسیار مهمّ زندگی خویش
بی اعتنا باشد.
آدمیان اگر در یک حادثه ی مهم از یکدیگر جدا شوند همانا حادثه ی مردن است.بیشتر حوادثی که در
این جهان بر ما می گذرد، مشارکت پذیر هستند.ما در سور و ماتم،مدرسه و دانشگاه و...می توانیم با
یکدیگر همکاری کنیم و مشارکت ورزیم. امّا ما هر یک به تنهایی می میریم. هیچ کس درحادثه ی
بسیارمهمّ مرگ دیگری شرکت ندارد.این امر از تجربه های بسیار اختصاصی و بی نظیر وبی رقیبی
است که برای یک انسان پیش می آید. بقول امام علی مرگ امرعامی است که برای هر کس بصورت
خاص رخ می دهد.
ادامه دارد
قبل از شروع دوباره باید یادآوری کنم بیشترمطالبی که دراین قسمت ها مشاهده می کنید و
خواهید کرد ازجناب آقای دکترعبدالکریم سروش می باشد که به دلیل علاقه ی بسیار شدید
اینجانب به دکترو اینکه صحبت های دکتر بسیار زیبا و درعین شیوایی،بسیاربه زبان ساده
و قابل فهم می باشد براین شدم که بسیاری ازمطالبی که در این وبلاگ می نویسم را به این
عزیز اختصاص بدهم .و لازم می دانم از این فرصت استفاده کنم و از ایشان به خاطرخیلی
چیزهایی که یاد گرفتم و میگیرم واز زحمت ها و احساس مسیولیت های ایشان نهایت تشکّر
را کنم.و از شما نیز خواهش میکنم تا از ایشان نهایت استفاده را بکنید. با دیدن بسیاری از
مطالب ایشان در اینجا و مطالعه و رجوع به سخنرانی ها و صحبت های ایشان حرف های
اینجانب را تصدیق میکنید و مهمترازهمه یک ذهن روشن و کاملا منظّم ازبسیاری ازمطالب
پیدا می کنید که از ویژگی های منحصر به فرد دکتر می باشد.
صحبت در مورد ایشان بسیار بسیار زیاده ولی من به همین مقدار بسنده میکنم و امیدوارم در
حد توانم توانسته باشم وبتوانم از ایشان قدردانی به عمل بیاورم.
همچنین می توانید از سایت ایشان نیز که آدرس آن را در پایین مشاهده میکنید استفاده کنید:
تن در معاشرتم نیست.. و ... به طرز فاحشه ای عارفم
خواننده ی اندامم به نمی دانم...کجا قرار بگیرم بگذارم..وقتی که در مناظره آنانم
وندام مستاصلم که روانند...و پراکنده ی آنانم...وقتی که نیستم جایی ... ندارم
آرام کجا بگیرم
رسوای راز ندارم..دستم به جایی و پایم...کجا کسی بدهد دل به من
به پرت و پلایم...کجا بگذارم قرار بگیرم که بیایم و باشم..جمع /نرود
علیرضا آدینه
زیبایی شناسی از دیدگاه کانت بر یک مساله استوار است،که وی ان را به شیوه های مختلف بیان کرده است.
به نظر می رسد حکم زیبا شناختی با خود در تعا رض است،یعنی نمی تواند در ان واحد هم زیبا شناسانه(یک تجربه ی ذهنی)باشد و هم یک حکم که مدعی تصدیق کلی است،و چنین به نظر می رسد که همه موجودات معقول،صرفا به خاطر معقولیتشان، می توانند چنین احکامی صادر کنند،از طرفی موجودات معقول مقابل یک شی به بهجت(لذت) می رسند،این بهجت بدون واسطه بدست می آید،یعنی نه از مفهوم سازی آن شی مورد نظر بدست می آید و نه از تحقیق در علت،غایت و اجزای آن شی.
از طرفی دیگر،آنان احساس خود را در قالب حکمی بیان می کنند که گویی(زیبایی کیفتی است که متعلق به شی )است.وقتی من شی ای را زیبا توصیف می کنم سخن در مورد آن شی است،نه در مورد خودم و اگر کسی با نظر من مخالفت ورزد می کوشم تا دلایلی برای نظر خود بیان کنم.من احساس خود را اصلاح نمی کنم،بلکه با اشاره به ویژگیهای شی مورد نظر سعی می کنم بهجت خود را موجه سازم.
کانت
امام علی(ع): «دل را به یاد مرگ نرم کن»
بدون تردید یکی از تعلیمات مهمّ ادیان،توجّه دادن به مرگ است.در روزگار ما علی الخصوص
پاره ای از مکاتب فلسفی وجود دارند که به امر مرگ توجّه دارند و فلسفه ی خود را حول این
محور بنا کرده اند.امّا توجّه ایشان به مرگ،با توجّه ادیان به این امر متفاوت است.
در روزگار ما فلسفه های اگریستانسیالیستی و فنومنولوژیستی به«عدم» بیش از«وجود» توجّه
دارند و به مرگ بیش از حیات می اندیشند.درواقع این مکاتب می خواهند ازطریق عدم شناسی
وجودشناسی کنند،ازطریق مرگ شناسی،انسان شناسی نمایند.امّااین فلسفه ها به هیچ وجه ازاین
حد فراتر نمی روند و کار خود را درهمین جا متوقف می کنند . یعنی مقصود ایشان حدّاکثراین
است که ازطریق مرگ شناسی شناخت بهتر و عمیق تری ازانسان و حیات او در این جهان پیدا
کنند.امّا مقصودشان به هیچ وجه این نبوده است که ازاین طریق آدمی رابه عوالم دیگری متوجّه
کنند و از او نحوه ی دیگری ازحیات را بطلبند ویا او را بنده تر کنند.
آدمیان کمتر یاد مرگ می کنند، واین ، به دلیل همان غفلت عمومی ای است که بر حیات همه ما
انسان ها سایه افکنده است.واقعاً اگر پرده ی این غفلت دریده شود وآدمیان بطورمدام دستخوش
همان اضطرابی شوند که درحین مرگ به آنها دست می دهد،زندگی به این شکل که اکنون هست
جریان نخواهد یافت . انسان ها دچارنوعی دلسردی عمومی خواهند شد،تلاش ها سستی خواهند
گرفت،تعقیب اهداف ازحالت کنونی خارج خواهد شد،ونهایتاً حیات آدمیان شکل دیگری خواهد
یافت . امّا علی رغم این غفلت جاری ، پیشوایان و رهبران فکری ، صلاح انسان ها را دراین
می دانستند که امرمرگ را به یاد آنها بیاورند وبا یادآوری همیشگی،این امر بسیارمهم امّا مغفول
را ازحالت نا آگاهانه به صورت آگاهانه درآورند . وبه این ترتیب دست کم درنوادری این آگاهی
بسیارمهم را پدید آورند،تا حیات آنها الگو و سرمشق دیگران واقع شود.
ادامه دارد
از فرصت استفاده کردم و یکی از عالی ترین و لطیف ترین غزلیات مولانا که فوق العاده زیبا
است انتخاب کردم.ان شاءالله که حظ و بهره ی لازم رو ببرین.همچنین سعی می کنم به زودی
مطالب جدید و تازه ای درمورد حضرت مولانا تقدیمتون کنم تا دِین خودم رودرحد توانم به این
بزرگوار ادا کنم.
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شهد و شکرهیچ مگو
سخن رنج مگو ، جز سخن گنج مگو ور از این بی خبری،رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم،عشق مرا دید وبگفت آمدم ، نعره نزن ، جامه مَدر، هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگرمی ترسم گفت آن چیز دگر نیست دگر،هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت سر بجُنبان که بلی،جز که به سرهیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد در ره دل چه لطیف است سر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مَه است،این دل اشارت می کرد که نه اندازه ی توست این بگذرهیچ مگو
گفتم این روی فرشته است؟عجب یا بشر است؟ گفت این غیر فرشته است و بشرهیچ مگو
گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد گفت می باش چنین زیر و زبر،هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه ی پر نقش و خیال خیز از این خانه برو،رخت ببر هیچ مگو
گفتم ای دل پدری کن،نه که این وصف خداست؟ گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
این فرمان خدا نیست که ما را به رعایت اخلاق ملزم می سازد؛بلکه اخلاق است که به امکان یک (( اراده قدسی)) دلالت می کند.
همه کتابهای مقدس و مذاهبی که با عقل در تعارض اند می باید به نحو رمزی و مجازی تفسیر شوند،تا بیانگر بینشهای اخلاقی ای شوند که در بیان مذهبی جان می گیرند،نه انکه اعتبار منطقی به دست آورند.
گاهی اوقات هنگامی که هماهنگی میان قوای خود و طبیعت را احساس می کنیم،تحت تاثیر هدفداری و قابل فهم بودن هر آن چیزی که ما را احاطه کرده قرار میگیریم.این احساس زیبایی است.در دیگر اوقات ،ما که از عظمت عالم مبهوت شده ایم از تلاش برای فهم و کنترل آن چشم می پوشیم.این احساس والایی است.ذهن در مواجهه با والا(( تحریک می شود که حساسیت(درک حسی) را رها سازد.))
منظور از والا(( آنچه،صِرف استعداد و ظرفیت برای تعقل آن،شاهدی است بر قوه ای از عقل که از هر ذوق معیار فراتر می رود.))است.این حکم والاست که بیش از هر چیز ماهیت اخلاقی ما را به فعالیت وا می دارد.
بر گرفته از کانت
و اکنون چگونه توسّل جویم به خداوندگار و پروردگارم،حال آنکه توسّل جستن بدو همانا به درون خود خواندن
اوست .آیا در من جایی هست که خدایم بتواند در آن گام نهد؟ آری! خدایی که آسمان و زمین را آفریده است،در
من به کجا تواند آمد؟
ای خداوندگار و ای پروردگار من! آیا ممکن است در من چیزی سزاوار تو باشد تا تو را دربرگیرد؟ آیا آسمان و
زمینی که تو آفریدی و در آنها مرا سرشتی،تو را دربردارند؟از آنجا که اگر تو نبودی هیچ نبود،آیا تمام آنچه که
موجودیت یافته، تورا دربردارد؟ من وجود دارم؛ پس چرا برآنم که درمن درآیی، حال آنکه اگر در من نبودی،من
نبودم! من هنوز در حضیض هاویه نیستم،امّا تو آنجا نیز حضور داری،آن هنگام که من بدانجا فرود آیم، تو در
آنجا حاضر خواهی بود. پس،خدایا! اگر نمی بودی،نبودم؛من هرگز وجود نمی داشتم،یا بهتر است بگویم اگر در
تو نمی بودم،نبودم. «از چه کسی، توسٌط چه کسی و در چه کسی، تمامی کاینات وجود دارد؟» این چنین است،
بارالها!آری چنین است. تو را از کجا بخوانم؟و تو از کجا به درون من درمی آیی؟که من در تو هستم.چگونه از
آسمان و زمین بیرون روم تا تو به درون من درآیی؛ای که گفته ای:«من آسمان و زمین را پُرکرده ام.»
سنت آگوستین
گورستان پیر
گرسنه بود،
و درختان جوان
کودی می جستند!
ماجرا همه این است
آری
ورنه
نوسان مردان و گاه واره ها
به جز بهانه یی
نیست.
اکنون جمجمه ات
عریان
بر آن همه تلاش و تکاپوی بی حاصل
فیلسوفانه
لبخندی می زند.
به حماقتی خنده می زند که تو
از وحشت مرگ
بدان تن در دادی:
به زیستن
با غلی بر پای و
غلاده یی بر گردن.
شاملو
(اَلم نَشرح لَک صدرک؟ آیا سینه ات را نگشودیم؟)
داستان شکافتن سینه ی حضرت محمد در همه ی سیره ها آمده است و اصل مطلب تطهیر دل او در همه یکسان است،اما نویسندگان مختلف در جزییات آن،لابد بر حسب آنچه شنیده اند تغییراتی داده اند.یکی از روایات کهن،سخن خود پیامبر را درباره ی این واقعه نقل کرده است:
« در آن اثنا که چندی بدین سان همراه دوستانم بودم،گروهی 3نفره نزد من آمدند.یکی از ایشان ابریقی سیمین در این دست و آبدستانی زمردین سبز در آن دست داشت،پر از برف.مرا برگرفتند و بر بالای کوه شتافتند،وبس آرام بر کوه نهادند.آن گاه نخستینِ ایشان سینه ی مرا تا زیر شکم بشکافت و من بر ایشان می نگریستم،اما هیچ احساس نمی کردم؛دردناک نبود.سپس،او دست خود را در فضای خالی شکم من فرو برد،اعضای درون آن را بیرون آورد و به آن برف بشست و با دقت بسیار آن ها را پاک کرد و آن گاه بر جای خود باز نهاد.در این هنگام،نفر دومین برخاست و به اولین گفت: « کنار رو،آنچه را خداوند به تو امر کرد به جای آوردی.» آنگاه به من نزدیک شد و دست خود اندر شکافتگی سینه ی من فرو برد و دل مرا بیرون کشید،آن را بشکافت و لکه ای سیاه و پرخون از آن جدا کرد و به دور افکند و گفت: « ای حبیب خدا،آن سهم شیطان بود در تو.» پس دلم را با چیزی که همراه داشت پر کرد و باز جای خود گذاشت،و آنگاه با مُهر نورَش مُهر برنهاد و هنوز خُنُکی آن مُهر را در رگ ها و بندهای خود احساس می کنم.سپس سومین نفر برخاست و گفت: « هر دو کنار روید که آنچه را خداوند به شما امر کرد به جای آوردید.» در این وقت،این سومین نفر نزدیک من شد و از استخوان سینه ام تا شرمگاه با دست خود کشید.پس این فرشته گفت: « به قدر ده نفر از اُمّتش او را بَرکشیدند،از همه سنگین تر بودم.» پس گفت: « بازَش گذارید که اگر به قدر همه ی اُمّتش او را بَرکشید،از همه سنگین تر باشد.» پس دستم بگرفت و با مراقبت پایینم آورد،و آنان بر من تعظیم کردند؛ سر و بین دو چشمم را بوسه دادند و گفتند: «ای حبیب خدا،هرگز نخواهی هراسید،و اگر می دانستی چه خیری بهرِ تو تدارک رفته است بسی شادمان می شدی.» و مرا بر همین جا نشسته گذاشتند و خود عزم پرواز کزدند و به آسمان شدند،و من ایشان را نگریستم،و اگر خواهی تو را بنمایم کجا رفتند.»
برگرفنه از کتاب «محمّد رسول خدا» نوشته ی «پروفسور آنه ماری شیمل»
زندگی،یعنی تجربه،از زمان تولد(حتی خود تولد)تا زمان مرگ(آخرین تجربه،تجربه ای که بازگو نمی شود).
عادت،یک تجربه بلند مدت، نفس کشیدن،اولین عادت زندگی.عادتی که یک روز ترک می کنیم،عادتی که باز نخواهد گشت.
زندگی،یعنی ریسک و خطر کردن.ریسکی که در آن از دست دادن معنا ندارد،خطری که ضرر ندارد.
زندگی؛یعنی گذشتن و گذراندن.گذشتنی که ما برای خوب یا بد بودنش تلاش می کنیم،نه برای گذشتن یا نگذشتن.
زندگی؛یعنی صبر.صبر برای رسیدن به پایان...
خوشا به حال کسانی که از فقر روحی خود آگاهند زیرا،پادشاهی آسمان از آن ایشان است.
خوشا به خوشا به حال ماتم زدگان،زیرا ایشان تسلی خواهند یافت.
خوشا به خوشا به حال فروتنان،زیرا ایشان مالک جهان خواهند شد.
خوشا به خوشا به حال کسانی که گرسنه و تشنه نیکی مطلق هستند،زیرا ایشان سیر خواهند شد.
خوشا به خوشا به حال رحم کنندگان،زیرا ایشان رحمت خواهند دید.
خوشا به خوشا به حال صلح دهندگان،زیرا ایشان فرزندان خدا خوانده خواهند شد.
خوشا به خوشا به حال کسانی که در راه نیکی جفا می بینند،زیرا پادشاهی آسمانی از آن ایشان است.
بر گرفته از بر گرفته از انجیل متی
سلام بر دوستان، خوش آمدید.
بین زندگی شیرین در غربت و بازگشت پر خطر به وطن،بازگشت را انتخاب کرد.
به به جای جستوجوی پر شور ناشناخته ،قداست بخشیدن به شناخته را انتخاب کرد.
به جای پایان نا پذیر،پایان پذیر را برگزید....غم غربت یعنی جهالت....