آیا ما واقعا عاشق فردی می شویم که منحصر به فرد است؟ چرا او را متفاوت می بینیم. چرا فکر می کنیم او تنها کسی است که برای ما ساخته شده؟ چه چیز او را در ذهن ما از دیگران کاملا جدا می کند؟ چه وقت این عشق و احساس غلو شده ( اگزجره) دوست داشتن پایین انحنا خود می افتد؟ دوست داشتن شبیه یک موج سینوسی نیست؟ ( :دی) یا شاید شبیه نوار قلبی کسی که دارد تمام می کند؟
ما در ذهن خود از فردی که دوست داریم یک موجود غیر واقعی نمی سازیم؟ آیا همه ما فکر نمی کنیم که معشوق ما با بقیه فرق دارد؟ آیا این خود نشانه غلط بودن این ایده نیست؟ چطور باید عاشق شد و چطور باید کسی را دوست داشت؟ چطور می توان این دوست داشتن را ادامه داد و از افتادگی اش جلوگیری کرد.
در برخورد با عشق من 3 نوع آدم را دیده ام.
اول آنهایی که در فاز شروع عاشق شدنند و یا در حال حاضر عاشقند. خوب طبیعی است که دید کاملا مثبت و دفاعی نسبت به عشق دارند.
دوم آنهایی که در عشق شکست خورده اند یا عشقی را تجربه نکرده اند یا دختری ( و یا پسری) را لمس نکرده اند و مدام از مسخره بودن عشق و دوست داشتن می نالند. اینکه همه اش مزخرفاتی بیش نیست
و دسته سوم که کمی کمتر یافت می شود و آنهایی هستند که حد وسط این دو تفکر را نگه می دارند. البته من لاادری گری و آگنوستیک بودن و حد وسط بودن را بیشتر برای آنهایی می دانم که از زیر فکر کردن می خواهند در بروند اما حقیقتش این است که در اکثر موارد حد وسطی هست که منطقی تر به نظر می آید اما این حد وسط که می گوییم، معنیش این است که کامل آن دو طرف دیگر را بشناسی
یک چیزهایی هست که فرمول پیچی ندارد. مغز انسان، احساساتش و برخوردش با اجتماع و افراد آنقدر پیچیده است که کسی نتواند برایش یک فرمول کلی بپیچد. من واقعا نمی دانم چطور می شود یک آدم بشیند و بگوید آقا اصلا عشقی وجود ندارد! همه اش توهمات جنسی است! یا مثلا از آن ور بام بیافتد و بگوید از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر! خوب آدم می ماند دیگر! نمی دانم چطوری است که آدم این طوری در مورد چیزی این طور قاطع نظر دهد ولی گاهی اوقات فکر می کنم به هر حال آدم باید بتواند زندگیش را بکند و نسخه پیچی کلی بیشتر اوقات بهترین راه برای ادامه است. این که در ذهن خودت تکلیفت را مثلا با عشق، خدا، دین و هزار چیز دیگر کامل مشخص کنی و بعد فکر کنی خوب حالا راحتر می شود زندگی کرد، حقیقتش این است که اکثر اوقات خود من هم نمی خواهم دوباره برگردم به اینکه چرا دین اینقدر فراگیر است، نسخه ای در ذهنم می پیچم و قضیه را کنار می گذارم، در حالی که می دانم این کار اشتباه است.
بعضی وقت ها شاید بهتر است حتی در مورد اینکه چرا پلک می زنیم هم دوباره از نو فکر کرد، تجربه از آن چیزهایی است که بیشتر اوقات مسیر فکر کردن را عوض می کند. مقتضای سن هم این وسط کاره ای است برای خودش. حتی جامعه ای که در آن زندگی می کنم و اینکه بدانیم ما ایرانی ها چه اخلاقی داریم. وقتی تمام این شرایط را کنار هم بگذاری حتی جرائت اینکه بالای منبر بروی و در جا حکمی صادر کنی را هم پیدا نمی کنی و این یعنی شروع به فکر کردن. این یعنی اینکه پیش فرض ها را کنار بگذاری و دو طرف قضیه را حسابی برسی کنی و بعد جرائت کنی بگویی حد وسطی هم هست
ایده آلیسم ، آرامان گرایی یا تصور گرایی(idealism)
ایده الیسم برای اولین بار توسط افلاطون به این شیوه عنوان شده که:
برای هر نوع از موجودات جهان یک موجود مجرد عقلانی قایل بود که همه ی موجوداتی که در جهان می بینیم سایه یا نمونه ای از آن موجود کامل است و حقیقت هر نوع را باید در آن موجود پیدا کرد.طبق نظر افلاطون ما نمی توانیم به آن موجودات معرفت پیدا کنیم،بلکه فقط می توانیم با حواس خود آن را درک کنیم.افلاطون این موجودات را ایده خواند.(البته نظریه ی افلاطون بسیار مفصل تر و عمیق تر از چیزی که من عنوان کرده ام است،که تو ضیح بیشتر آن در این بحث نمی گنجد.)
به همین دلیل افلاطون اولین ایده آلیست نامیده شد،یعنی کسی که اصالت حقیقی محسوسات و جهانی که توسط حس درک شده را رد می کند و حقیقت اصلی را در جای دیگر می جوید.
ایده آلیسم به تدریج معانی مختلفی گرفت و هرمکتب فلسفی ای آن را به معنای خاصی تعریف و استفاده کرد.
در حال حاضر ایده آلیسم به این معنی استفاده می شود که:
هر آنچه که وجود دارد وابسته به ذهن است پس ذهن اساسی تر از ماده است یا در واقع به فردی ایده آلیست می گویند که تصورات ذهنی را حقیقی می داند و به وجود جهانی خارج از حس و ادراک اعتقاد ندارند.
از ایده آلیست های بزرگ می توان به جرج برکلی فیلسوف بزرگ قرن هفده و هجده اشاره کرد که جمله ی معروف او یعنی :هستی ادراک است یا هر آنچه که توسط حس درک شود وجود دارد. تا مدتها توسط فیلسوفها و نقد بررسی می شد.
ایده آلیست ها همه موجودات و هر چیزی که در این جهان درک می کنیم تصورات ذهنی و وابسته به ذهن شخص می دانند و معتقدند که اگر من(شخص،انسان) نباشم که همه چیز را درک یا حس می کنم، دیگر نمی توانم بگویم که چیزی هست.
ولی عقیده رئالیستی که مقابل ایده آلیسم قرار دارد می گوید: اگر ما انسان ها از بین برویم، باز هم جهان خارج وجود خواهد داشت.
رئالیسم،واقع گرایی(realism)
رئالیست ها بر خلاف ایده آلیست ها به جهان مستقل و خارج از حس و ادراک انسان اعتقاد دارند. رئالیسم، موجودات جهان خارج را واقعی و دارای وجود مستقل از ذهن خود می داند.
وقتی به طور مثال با دوست دخترتان تازه آشنا شدید چقدر همانید که او می خواهد و چقدر حرف هایی که می زنید همان هایی است که واقعا به آن اعتقاد دارید؟
من به قضیه این طور نگاه می کنم:
که هر انسانی برای خودش چند نفر است! چند شخصیت جداگانه که حتی در بعضی موارد احساسات کاملا متفاوت و متناقضی دارد. و اینکه در هر لحظه ای کدامین خود باشد کاملا به محیط و اتفاقات پیرامونش بستگی دارد.
بیشتر اوقات این طوری است که وقتی کسی را دوست داریم مقداری از شخصیت خودمان را خرج می کنیم و از شخصیت معشوق عاریه می گیریم! منظور فقط جنس مخالف نیست! کسی که عکس چه گوارا به دیوار می زند، با کسی که عکس مهناز افشار یا جان لنون را روی دیوار خود آویزان کرده فرقی نمی کند. بله! بین این افراد خیلی فاصله است اما اشتراک در از دست دادن قسمتی از شخصیت خود فرد است. آیا این قسمت از دست داده قسمتی از شخصیت نیست که در ما وجود ندارد؟ آیا منی که عاشق صورت زیبایی هستم عکس سقراط به دیوار دارم؟ آیا منی که عاشق موسیقی متال هستم عکس شجریان به دیوار خود میزنم؟ نه! من عکس کسی را روی دیوار خودم دارم که هم او را دوست دارم و هم می خواهم که شخصیتی مثل او داشته باشم.
ما چقدر می دانیم که واقعا چه کسی هستیم؟ چقدر آدم ها در شخصیت های خود، در نقش هایی که هر روزه بازی می کنند گم می شوند؟ چقدر زیاد شدن سن در این ساخته شدن صورتک ها ما دخیل است؟ آیا من همانی ام که 5 سال پیش بودم؟ فکر می کنید 10 سال بعد چه شخصیتی داشته باشید؟
فقط یک تجربه کوتاه در مورد فلسفه دارم و آن این است که اگر کسی علاقه ای به فلسفه دارد باید آن را از ابتدا شروع کند و جلو برود! باید برود دنبال افلاطون بعد ارسطو ، بیکن ، اسپینوزا ، ولتر ، کانت، شوپنهاور، اسپنسر و... باید ابتدا تاریخ فلسفه را بداند! باید از بنای ساختمان های فلسفی شروع کند. کسی که اولین مطلب فلسفی که خوانده نیچه بوده و فقط جملات او را تکرار می کند چیزی از فلسفه نمی داند! هیچ تعصبی در فلسفه راه ندارد! و پراکنده دانستن فلسفه بدترین عادت و بدترین خوانش از فلسفه است.
فکر می کنم تاریخ فلسفه و لذت فلسفه ( هر دو از ویل دورانت ) می تواند برای همه علاقه مندان به فلسفه بهترین شروع باشد. و بهترین پایه برای سنگ بنای فلسفیدن و برای فکر کردن و برای سوال کردن.
من هادی صفایی هستم و قرار است از چیزهایی که فکر می کنم ارزش گفتن دارد بگویم. امیدوارم به درد بخورد.
چند وقت بود می خواستم یه نویسنده ی جدید به وبلاگ دعوت کنم که هم با تجربه تر و بار علمی بیشتری از من داشته باشه که بلاخره موفق شدم
از دوست عزیزم هادی صفایی خواهش کردم که به جمع ما بپیونده که خوشبختانه در خواستم رو قبول کردند و از این به بعد از نوشته هاش استفاده می کنم.
خوش آمد می گم
راستش می خواستم در مورد مدرنیسم و پست مدرنیسم و تضادهاش با سنت بحثی رو شروع کنم،ولی دیدم هم خودم نیاز یه یکم تحقیق دقیق تر دارم که بتونم بحثو کامل باز کنم،هم هنوز نتونستیم وبلاگ رو یه حالت قبلیش بر گردونیم،پس گذاشتم برای آینده ای نزدیک!
خب همونطور که گفتم قصد دارم یکم از واژگان بنویسم،یعنی فعلا از توضیح بگذرم تا فقط یه تعریف چند جمله ای از واژه ها یا مکتب ها داشته باشیم
چون به تضاد ها علاقه دارم،بحث اول را با ماتریالیسم و ایده الیسم شروع می کنم
ماده گرایی،ماتریالیسم(materialism)
بنیاد ماتریالیسم بر این بر این اعتقاد است که همه چیز از ماده ساخته شده. کلا هم ((ماده)) هم(( ساخته شده است ))واژه هایی نسیتا گنگند،ولی در فیزیک جدید اشاره شده است جای ماده می توانیم بگوییم ((ماده/انرژی)).پس توضیح واضح تر و دقیق تر ماتریالیسم میشه:
مجموعه ی واحدی از قوانین طبیعت وجود دارند که بر کنش ها و رفتار های همه ی چیزهایی که معمولا ماده نام دارند(کوه ها-اقیانوسها- الکترون ها)حاکمند،پس همین مجموعه قوانین بر همه چیز حاکمند! اگر ماتریالیسم درست باشد دلیلی برای اعتقاد به مسائل ما بعد الطبیعه( مثل روح) وجود ندارد.برای اینکه مثلا روح از گوشت و خون یا هر نوع ماده ی دیگری ساخته نشده.اگر ماتریالیسم درست باشد اخلاق تصوری بیش نیست،برخی تلاش کردند که نشان دهند اگر همه چیز مادی یا فیزیکی باشد اصول اخلاقی تا چه حد ممکن است صحت داشته باشد.از شاخه های ماتریالیسم می توان به ماتریالیسم مکانیکی و ماتریالیسم دیالکتیک اشاره کرد
نظریه ی ملایم تری از ماتریالیسم وجود دارد به نام طیبعت گرایی،ناتورالیسم(naturalism).ناتورالیست ها اعتقاد دارند همه چیز جزیی از طبیعت است،یعنی هر آنچه وجود دارد کل وحدت یافته ای را تشکیل میدهد و قوانین یکسانی بر همه چیز حاکم است.برای همین ناتورالیست ها اعتقاد دارند رفتار موجودات زنده باید با همان اصولی تفسیر شود که رفتار موجودات غیر زنده تبیین می شود.ناتورالیست ها به زیست گرایی،ویتالیسم(vitalism) بی اعتقادند(نظریه ای که می گوید چون موجودات زنده با موجودات غیر زنده از بنیاد متفاوتند نمی توان با فیزیک و شیمی زندگی را تبیین کرد)
و نکته ی آخر اینکه می توان یک ناتورالیست بود بدون اینکه ماتریالیسم رو بپذیرفت.
پس تا الان ما سه تعریف داشتیم:
ماتریالیسم: این اعتقاد است که همه چیز از ماده ساخته شده.
ناتورالیسم: اعتقاد به اینکه همه چیز جزیی از طبیعت است،یعنی هر آنچه وجود دارد کل وحدت یافته ای را تشکیل میدهد و قوانین یکسانی بر همه چیز حاکم است
ویتالیسم: اعتقاد به اینکه چون موجودات زنده با موجودات غیر زنده از بنیاد متفاوتند نمی توان با فیزیک و شیمی زندگی را تبیین کرد
ادامه دارد...
--------------
دوستان عزیز:
تمام مطالب فلسفی ای که در وبلاگ می نویسم از مرجع های مختلف جمع آوری می شود که گاها برداشت های خودم را بهش اضافه می کنم،پس طبعا نه من فیلسوفم که دید نقدی و تحلیلی به مطالب داشته باشم و نه مطالب فلسفی ای می نویسم که از ذهن خودم خلق شده باشه
هدف من از گذاشتن مطالب آشنایی و اطلاع رسانی و ترویج دیدگاه فلسفیست...این مطلب را در زیر تمامی پست ها می ذارم تا احیانا سو تفاهمی به وجود نیاد
امید وارم دیگه میل یا پیامی مبنی بر اینکه مشابه مطالب پست های فلسفی رو در فلان مرجع یا کتاب مشاهده کرده اند را دریافت نکنم...
خب بلاخر توقف ما هم تموم شد!
اصلا قصد نداشتیم اینقدر بین متنها فاصله ایجاد بشه ولی مشکلات اجازه ندادند...
امیدوارم بتونیم مثل سابق دوباره این وبلاگ را فعال کنیم.
فقط چند نکته:
۱-توی این چند مدت تمایلم از فلسفی نوشتن به متنهای شاید بشه گفت ادبی کشیدشده شاید هر از گاهی ازشون استفادی کنم و گاها مطالبی از مطالبی مثل روزانه و متفرقه استفاده می کنم
۲-می خوام سعی کنم کمی به معنی واژه ها و کلمات فلسفی و ادبی البته به صورت خیلی عمومی و سطحی بپردازم که البته نیاز به یاری دوستان دارم
۳- اگه دوستان کمک کنند قصد دارم از همین طریق یک دایرة المعارف کوچک و عمومی از واژه های ادبی و فلسفی درست کنم که بعدا بیشتر در موردش توضیح می دم
محمد جان هم حتما برای شروع توضیحی مختصر میده
تا روز یک شنبه اولین پست رو من یا محمد جان می ذاریم
به امید دیدار
سلام به همه ی دوستان عزیز...
بلاخره سالروز بارهستی رسید...وما متاسفانه مجبوریم برای مدت کمی توقف کنیم ولی به زودی دوباره شروع می کنیم و البته سعی می کنیم کمی کامل تر و عمیق تر مباحث رو پیگیری کنیم...
محمد جان شدید درگیر مشکلات ازدواجشون هستند و فرصتی برای دنیای مجازی ندارند،جا داره همیجا پیشاپیش بهش تبریک بگم،امیدوارم خوشبخت بشی.
و خودم هم چند وقته در گیره مشکلات زندگیم هستم و به هیچ وجه آمادگی ذهنی برای نوشتن مطلب ندارم.
امید وارم تونسته باشیم مطالبی مفید برای شما دوستان عزیز ارایه بدیم که تمام سعی ما بر همین بود.
و در آخر جا داره از استاد و دوست عزیزم(نقطه صفر)که ما رو به ادامه ی راه تشویق کردن و همیشه مارو با نظراتشون کمک می کنند تشکر کنم.
همیشه شاد و موفق باشید
کلمه ی حکمت از کلمات آشنا در معارف اسلامی است و هم در قرآن و هم در بیانات پیشوایان دین به کار رفته است.همه می دانیم که یکی از نامهای خداوند «حکیم» است و «حکیم» همان کسی است که اهل حکمت است. خداوند در قرآن حکمت را «خیر کثیر» خوانده است(بقره،۲۶۹).معنای «خیر کثیر» را هنگامی می توان بهتر فهمید که آنرا با «متاع قلیل» - که وصف دنیاست- مقابل قرار دهیم. همه ی جهان به همراه تمام نعمت هایش متاع قلیل است و در برابر آن خداوند حکمت را به خیر کثیر ستوده است.این امر نشان می دهد که در نگاه خداوند،حکمت تا چه پایه بر دنیا برتری دارد.در واقع حکمت از متاع های دنیوی نیست،چرا که اگر متاع دنیوی بود مشمول آن وصف قلیل می شد. حال آنکه خداوند حکمت را به وصف کثیر موصوف کرده است. به درستی مشخص نیست از کدام زمان و به چه سبب در فرهنگ اسلامی فلسفه با حکمت مرادف نهاده شد. در فرهنگ اسلامی گاهی فیلسوفان را حکیم نیز گفته اند. به همین دلیل است که کسی همچون مولوی حکمت را بر دو گونه ی دنیایی و دینی می داند:
« حکمت دنیا فزاید ظنّ و شک حکمت دینی پَرَد فوق فلک » (مثنوی،دفتر دوم،بیت۳۲۰۳)
مولوی به طور کلی فلسفه را طرد و نفی میکند و هیچ حظّی از حُسن برای آن قائل نیست.اما در باب حکمت احتیاط می ورزد چرا که این واژه یک واژه ی دینی است و در قرآن نیز ستوده شده است. لذا آنرا بر دو بخش می کند: یک بخش آن حکمت دنیایی است که همان فلسفه و کلام است و بخش دیگر حکمت دینی است که آدمی را پرواز می دهد و فوق فلک می برد.
به درستی معلوم نیست که چرا فیلسوفان و متفکران ما «فلسفه» را با «حکمت» برابر نهاده اند.این مساوی نهادن موجب مغالطات و سوء فهم های بسیاری شده است.مسلّماً مقصود پیشوایان دین و نیز قرآن از حکمت آن چیز هایی نیست که فیلسوفان در کتابهای فلسفه آورده اند. خداوند حکیم نامیده می شود بدان معنا نیست که فیلسوف و فلسفه دان است.
سخن این نیست که فلسفه، نامقبول یا خلاف شرع است. پرسش این است که توصیه و ترغیب قرآن و پیشوایان دین متوجه کدام نوع از حکمت است که ان شاالله در نوبت بعد آن را پی میگیریم.
همانگونه که پيشتراشاره شد،علماي اخلاق با تقسيم کردن اسباب وعوامل طبيعي به ۳دسته مذکور ميکوشدند تاثیر توکل را در عمل شخص متوکل نیز نشان بدهند اما در این کار تفیق چندانی نیافته اند زیرا غیرمتوکلین نیز فقط به اسبابی توسل میجویند که نتیجه بخشی آنها ظنی یا قطعی است و از توسل به اسباب موهوم النفع پرهیز میکنند. ثانیا آنچه این بزرگان،اسباب موهوم النفع خوانده اند درواقع اسباب واموری هستند که آثار و نتایجشان بر علم زمانه معلوم نبوده است.در ادوار مختلف، مصادیق این اسباب و امور تغییر میکنند و چه بسا اموری که نتیجه بخشی شان امروزه موهوم جلوه میکند، در آینده چنین نباشد. نباید اسباب موهوم النفع زمانه ی خود را، موهوم النفع مطلق تصور کرد.
نتیجه گیری میکنیم: توکل البته یک معنای اعتقادی دارد که منبعث از توحید است: دانستن این حقیقت که جهان خدایی دارد واین خدا همه کاره است؛اگر خداوند تحقق امری را تصویب نکند،اسباب و مسببات هیچ کاره اند. اکنون نیز که خداوند این نظام علت و معلول را در جهان نهاده،دست خود را نبسته است و هرگاه بخواهد آتش را بر ابراهیم گلستان مینماید. نسبت خداوند با این عالم، نسبت دو موجود مستقل نیست که با یکدیگر همکاری میکنند بلکه نسبت یک موجود همه کاره با یک موجود هیچ کاره است. این حقیقت را خود قرآن به ما آموخته است: "شما آنها را نمیکشتید،خدا بود که آنها رامیکشت. وآنگاه که تو تیز می افکندی،تو تیر نمی افکندی،خدا بود که تیر می افکند." (انفال،۱۷)
اما توکل به این حوزه اعتقادی محدود نمیشود.دراین عالم،مدیریت وتدبیر دسته ای ازامور برعهده آدمیان نهاده شده است و آدمیان در دایره اختیار و قدرت محدود خود برنامه ریزی هایی میکنند،به اسبابی توسل میجویند و نتایج محدودی هم بدست می آورند.در این امور، توسل جستن به اسباب قطعا جایز است و هیچ منافاتی با توکل ندارد.توسل جستن به اسباب در جایی رواست که کار را به عهده آدمیان نهاده باشند. درین موارد توسل به اسباب موهوم النفع خلاف عقل است نه خلاف توکل. اوست که نظام عالم را تدبیر میکند و برای تاریخ برنامه میریزد. در این امور باید توکل کرد.
توکل بر خداوند علی الاصول عبارت است: از توکل بر برنامه های خداوند در این عالم، یعنی ایمان داشتن به اینکه خداوند به اهداف خود خواهد رسید ولذا هیچ تلاشی در راه خداوند بی نتیجه نخواهد ماند. این دو واقع همان معنایی از توکل است که از امام کاظم(ع) نقل شده است:
توکل به خدا درجاتی دارد.یکی از این درجات این است که در جمیع امور بر خدا توکل کنی و از هرچه با تو میکند خشنود باشی و بدانی که او هیچ فضل و خیری را از تو دریغ نمیدارد و داوری درین امر با اوست.پس با تفویض داوری به او،بر او توکل کن و درین امر و دیگر امور به او اطمینان داشته باش.
پس به طور خلاصه،در اموری باسد توکل کرد که تدبیرش ازعهده ما خارج استودراین امور است که نمی توان به اسباب توسل جست چراکه اصولا اسباب مربوطه از دسترس ما بیرون است.نباید در مواردی که به اسباب دسنرسی داریم،مصنوعا دست خود را ببندیم تا توکل معنا پیدا کند.دراین موارد توسل جستن به اسباب هیچ منافاتی با توکل ندارد.
کشف نیروهای مخفی طبیعت، تالیف آنها با یکدیگر و رسیدن به نتایج تازه نیز با توکل منافاتی ندارد.